سکوت


 

اقتدار دل شکسته به اندوهی ست که سروده نمی شود 

 بهترین مترجم کسیست که سکوت را ترجمه کند

میــزی بـرای کـار

کاری برای تخــت

تختی برای خواب

خوابی برای جـان

جانـی بـرای مـرگ

مرگـــی بـرای یـاد

یـادی بـرای سنـگ

این بود زندگیــــــــــــ. . . ؟

جوک


زنه رفته دکتر زنان ، دکتر ازش میپرسه بچتون لگد هم می زنه ؟ زنه جواب میده پَــ نَ پَــ، فحش خواهر مادر میده
*
تو آرایشگاه کار می کردم ... از مشتری می پرسم برات ماسک بذارم؟
میگه ماسک برای جوش صورت و اینا ؟!
پـَــــــــ نَ پَـــــــــ په ماسک اسپایدرمن
*
رفتم چشم پزشک
میگه واسه سرخی چشمتون اومدین ؟
پـَـــ نَ پـَــــ سرخیش عادیه وسطش سیاه شده
*
روی تردمیل میدوم ... اومده می گه می خوای لاغر بشی؟؟؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ می خوام ببینم چند اسب ِ بخار قدرت دارم! می تونم پوز ِ یوز پلنگو بزنم یا نه
*
به مامانم میگم یه سگِ خوب و نژاد دار پیدا کنیم واسه جفتگیری.. میگه واسه سگمون؟؟؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ واسه پسر اشرف خانوم اینا که بچه دار نمیشن
*
به پسرخاله ام می گم تب کردم میگه: اِ؟ مریض شدی؟
می گم پَـــ نَ پَـــ دمای بدنمو بردم بالا ببینم فنش کار میفته یا نه
*
رفتم سر قبر بابابزرگم.... یارو اومده پیشم نشسته میگه فوت کردن.؟
پَـــ نَ پَـــ فردا امتحان ریاضی داره خودشو زده به خواب که نره
*
برگشتم خونه میگه اومدی؟پَـــــ نَ پَـــــــ این لودینگمه : پلیز ویت 40 درصدش مونده هنوز کامل شه میام تو
*
یه روز با جعبه خیلی بزرگ رفتم اداره پُست، گذاشتم رو ترازو جعبه رو کارمنده اومده میگه می خوای پُست کنُی؟!!
گفتم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم وزنش کنم ببینم اگه اضافه وزن داره شبها بهش شام ندم
*
سر جلسه امتحان به جلوییم می گم برسونیا ... می گه چی؟ تقلّب؟؟؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ تنفس ِ دهان به دهان
*
ساعت 7 صبح داییم به گوشیم زنگ زده برداشتم میگم: بــــــــله!؟
میگه اِ خواب بودی؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ سر صبحی صدامو شکل داریوش کردم حال کنی!
*
دوستم اومده صاف رفته نشست رو بالشم! میگم:راحتی‌؟ میگه: بلند شم یعنی‌! میگم: پـَـَـ نَ پـَـَـــ بشین قالب باسنت شه یه موقع گم شدی واسه تشخیص هویت ازش استفاده کنیم
*
رفتم مغازه دارو سوسک کش خریدم . میگم بریزم زمین اینو؟یارو میگه پَـــ نَ پَـــ صبح ظهر شب با یه لیوان آب بده سوسکه بخوره
*
دارم سبزی خورد می کنم ... دستم بریده ... میگم مامان چسب داری؟
میگه دستتو بریدی؟!
پَـــ نَ پَــــ می خوام کارم تموم شد دوباره سبزیارو بچسبونم!
*
به دوستم زنگ زدم میگم ماشینم روشن نمیشه میگه استارت میزنی روشن نمیشه؟میگم پَـــ نَ پَــــ وقتی ازش خواهش میکنم روشن نمیشه
*
دختره میگه اگه من برم خارج تو با یه دختر دیگه ای دوست میشی؟
پَـــ نَ پَـــ میرم تو اتاقم خودمو حبس می کنم رو دیوارشم می نویسم: شاید این جمعه بیاید ... شاید
*
سر جلسه امتحان می گم استاد چقد دیگه وقت داریم؟
میگه تا آخر امتحان؟
پَـــ نَ پـَـــ تا ظهور آقا امام زمان
*
زنگ زدم به دوست دختر دوستم فوت میکنم میگه مزاحمی؟میگم پَـــ نَ پَــــ نسل جدید کولرهای ال جی هستم با دو سیم کارت مجزا
*

شاملو

لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....
داغیِ لبت ، جهنم من ا...ست
...حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد.....
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشی ..

مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت

یاقوت نهم نام لب لعل تو یا قوت

 قربان وفاتم به وفاتم گذری کن

تابوت همی بشنوم از رخنه تابوت

 


صدا...دوربین........حرکت


حالا که به نمایش ناخواسته ای به نام زندگی دعوت شدم

درست است که اجازه ندارم صحنه را ترک کنم اما اختیار دارم نقشم را عوض کنم.

بارالها: زیباترین لحظات را نصیب مادرم کن...

چرا که زیباترین لحظاتش را فدای من کرد...

بیرحم

گاهـی بایـــد بی رحــم بود ...

نه با دوسـت ، نه با دشمــن که با خــودت

و چه بــزرگ میكُـنـدت آن سیلـــی كه

خـودت می خــوابـــانـی بر صــورتــت..........گاهی

دروغگویی

98Fun4 علائم و نشانه های دروغگویی



به طور میانگین، همه مردم جهان، روزی دو مرتبه دروغ می‌گویند. برخی افراد، دروغگوهای خوبی نیستند و زود لو می‌روند اما برخی دیگر دروغگوهای قهاری هستند…


دوست دارید بدانید طرف مقابل‌تان در یک رابطه دروغ می‌گوید یا راست؟ به این ۷ نشانه که در ادامه مطلب امده است توجه کنید:

۱ – اضطراب و عرق کردن: شناخته‌ترین نشانه‌هایی که می‌تواند یک فرد دروغگو را لو دهد، عرق کردن و اضطراب اوست. زمانی که ما دروغ می‌گوییم همیشه می‌ترسیم لو برویم. به همین دلیل دچار اضطراب می‌شویم و اضطراب با افزایش ضربان قلب و عرق کردن همراه است. اما این موضوع در رابطه با همه مردم صادق نیست. برخی افراد به دروغگویی عادت دارند و دچار اضطراب نمی‌شوند!

۲ – صدای خیلی زیر یا خیلی بم: روان‌شناسان معتقدند صدا، علامت خوبی برای شناسایی دروغگو است. چرا؟ در واقع این ما نیستیم که صدا را کنترل می‌کنیم. مغز بر اساس احساساتی که داریم آن را به شکل اتوماتیک تنظیم می‌کند. وقتی دروغ می‌گوییم، می‌ترسیم رسوا شویم. به همین علت معمولا تن صدا تغییر می‌کند و خیلی زیر یا خیلی بم می‌شود.

۳ – سخنان ضد و نقیض: دروغگوها به دلیل ترس از رسوا و شرمگین شدن تعادل احساسی درستی نداشته و حتی حرف‌های آنها کم و بیش ضد و نقیض است. برای آنکه مطمئن شوید یک فرد دروغ می‌گوید از او بخواهید دقیقا حرفی را که در یک موقعیت خاص زده برای شما در مواقع مختلف تکرار کند، حتی سوالات متفاوت و مدام در مورد همان مساله می‌تواند ثبات فکری دروغگو را بر هم بریزد.

۴ – میمیک‌های غیرمعمول: پلک زدن‌های مداوم، مالیدن پلک، نگاه‌های مبهم… همگی اینها نشانه میمیک صورت یک فرد حین دروغ گفتن است. صورت دقیقا احساساتی را که داریم نشان می‌دهد و کنترل عمقی آنها کمی سخت است. اگر فردی میمیک غیرطبیعی و غیرمعمول دارد و حین صحبت با شما دچار تیک خاصی مثل مالیدن پلک می‌شود، می‌توانید به حرف‌های او شک کنید.

۵ – ژست‌های مخصوص: سرفه کردن درون مشت، بالا بردن دست روی سر و عقب بردن بالاتنه موقع حرف زدن از جمله ژست‌های آدم‌های دروغگو است. البته باید مراقب هم بود. برخی دروغگوها برای آنکه احساسات‌شان نمایان نشود حین حرف زدن کاملا خنثی عمل می‌کنند.

۶ – حرف زدن وسواسی: دروغگوها معمولا در صحبت کردن وسواس به خرج نمی‌دهند و همه مسایل را رو نمی‌کنند. اگر شما حین صحبت‌ها از فردی بخواهید با دقت بیشتری مسایل را برای شما بیان کند و به عبارتی وسواسی‌تر از او سوال کنید، معمولا دروغگو چون حافظه خوبی ندارد و در دور بعد قادر به بیان همان جواب‌ها نیست. درنهایت می‌توانید از زبان او این جملات را بشنوید «به من اعتماد نداری؟» اگر فردی واقعا دروغگو نباشد، خیلی سریع از کوره درنمی‌رود و برای بار دوم هم به برخی سوالات شما پاسخ می‌دهد.

۷ – احساسات اغراق‌آمیز: وقتی فردی فقط با دهان می‌خندد یعنی یا می‌خواهد رعایت ادب کرده باشد یا دروغگوی ماهری است. یک لبخند صادقانه با عقب رفتن لب‌ها و چین خوردن پلک‌ها در سمت خارج همراه است. یک دروغگو معمولا تنها با دهان می‌خندد تا احساسات درونی خود را مخفی کند.

تقدیم به عاشق ترین

چندیست که سفت و سخت پابند توام

دلبسته ی  لبـــخند خوشـایند تــــوام

 

لبخـند بــزن بـــرای من هــر لحـــظه

من عــاشق حس پشت لبـخند تـــوام

مادرم ميگفت:

دوستانت را ببين
همه به جايي رسيده اند
نميدانست
منتظر نشسته ام
تا به تو برسم...
 

احسـاسـ

 
 
با احساسم نبض گلها را میگیرم.

احساسم گل سرخی است در آن بیابان بی آب و علف.

احساسم میخندد آن هنگام که برگی میریزد.

احساس غریبی دارم.احساسی که یک مرغ مهاجر دارد.

احساسی که آن عارف خسته در نماز و نیایش شبانه دارد.

یا احساسی که آن مجنون خون آلود و لیلی گریان دارند.

احساسم آینه ای است.آینه ای که با کوچکترین تلنگری خرد میشود.

احساسم گاهی سنگی میشود سخت در برابر آینه حقیقت.

و گاهی گلبرگ سفیدی برای پاک کردن اشکهای آن عاشق.

در حالیکه غمها افکارم،روحم و جسمم را به زنجیر و به بردگی خود برده،

و رهایی از آن سخت بود، این چند کلمه را نوشتم.

دلتنگی

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت

تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

خسته از این زندگی با غصه های بی شمار.

تنها

قدمهایم را بشمار،

باور کن!

بی تو به جایی نرسیدم.

می دانم که از دستهای خالیم ،

                                    معلوم است.

        دوست دارم،

            با چشمهای بسته،

         گونه هایت که نمناک آخرین

                           بدرود است را ببوسم.

صدایم را شنیدی؟

سلام گفتم.

نمی دانم تو گم شده ای

یا من.

بی هدف ورق می زنم ؛

روزنامه های صبح و عصر را

شاید پیدایت کنم؛

شاید پیدا شوم.

دوست واقعی

یك روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شكار بیرون رفتند.

همراهانش تیرو كمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیكانی دقیق تر و بهتر بود، چرا كه

می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند كه انسان نمی دید.

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شكاری نكردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنكه ناكامی اش باعث تضعیف روحیه ی

همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند..

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیك بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشكانده بود و

آبی پیدا نمی كرد، تا اینكه برحسب  معجزه!  رگه ی آبی دید كه از روی سنگی جلویش جاری بود.

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی كوچكش را كه همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول كشید،

اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیك كند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاك را از آن زدود و دوباره پرش كرد.

اما جام تا نیمه پر نشده بود كه شاهین دوباره آن را پرت كرد و آبش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد كسی به هیچ شكلی به او بی احترامی كند، چرا كه اگر كسی از دور این صحنه

را می دید، بعد به سربازانش می گفت كه فاتح كبیر نمی تواند یك پرنده ی ساده را مهار كند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون كشید، جام را برداشت و شروع كرد به پر كردن آن. یك چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین.

همین كه جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یك ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شكافت.

جریان آب خشك شده بود. چنگیزخان كه مصمم بود به هر شكلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا كند. اما در كمال تعجب

متوجه شد كه آن بالا بركه ی آب كوچكی است و وسط آن، یكی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان

زندگان نبود.

خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یكی از بال هایش حك

كنند:

یك دوست، حتی وقتی كاری می كند كه دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

  و بر بال دیگرش نوشتند:

 هر عمل از روی خشم، محكوم به شكست است

حواس پرت!!


 
بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هرکس دورتر افتاد

عاشق تر است

اول من!

حواسم را بده تا پرت کنم....

شعر بي دروغ

 
ما که اين همه براي عشق
آه و ناله ي دروغ مي کنيم





راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
-که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند





از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟

دیدی

همان یک مشت دانه ی احساسی که پاشیدی

چطور خیال پرواز را

از سر این پرنده پراند ...!

پیام دوستی

 * هستم ولی نیستم هر لحظه کنارت! نیستم ولی هستم هر لحظه به یادت.

        * واسه مشق شب 100 بار بنویس: اونی که فکرشو نمی کنی، همیشه بیادته!

        * تقدیم به شمعی که پروانه اش منم، تقدیم به طلوعی که غروبش منم، تقدیم به دریایی که ساحلش منم و تقدیم به دوستی که دوستدارش منم.

        * به من گفتی که دل دریا کن ای دوست \ همه دریا از آن من کن ای دوست \ دلم دریا شد و دادم به دستت \ مکش دریا به خون پروا کن ای دوست.

        * همیشه از خدا می خواهم آنچه را که شایسته توست به تو عطا کند نه آنچه را که آرزو داری، زیرا گاهی آرزو های تو کوچک است و شایستگی تو بسیار
.

چشمهای تو...

 
چشم هایم را می بندم
ظاهر می شوی.
پشتِ پلک هام مگر
اتاقِ ظهورِ عکس های توست؟!


و درختان
با برگ های ارغوانی و سرخ
به یمن قدومش
فرش قرمز پهن کرده اند
فصل!
فصلِ بی برگی ست


فصل عریانی احساسِ رهگذران خیابان های تنهایی؛
که صدای 
خش خش برگ ها زیر پایشان
عجیب با ساز شکسته ی دلشان
هم نوایی می کند

فصل آدم های عاشقی که
هیچ وقت عاشق نبوده اند




اگر تو نباشی

 

میشنوی صدای تپش قلبم را؟
قلبم به عشق تو میتپد!
میبینی اشکهای روی گونه ام را؟
این اشکها برای تو میریزد!
ببین که چقدر برایم عزیزی !
ببین که چقدر دوستت دارم !
بیا در کنارم بنشین و برایم از عشق بگو ،
یک بار بگو دوستم داری تا برایت بمیرم ،
یک لحظه به چشمانم نگاه کن ،
تا چشمهایم را فدای آن نگاه مهربانت کنم!
حس میکنی که  چه احساسی نسبت به تو دارم؟
خودت بهتر از من میدانی که دیوانه وار دوستت دارم!
نگیر از من این لحظه های زیبا را ، تکرار کن آن حرفهای شیرینت را!
با من بمان برای همیشه ، از عشق بگو تا زنده بماند قلبم تا همیشه!
میدانی که چقدر دوستت دارم؟
به اندازه ی تپشهای قلبم ، قطره قطره اشکهایی که از گونه ام میریزد،
به اندازه ی تو که برایم یک دنیا با ارزشی دوستت دارم!
تا به حال دیوانه ای مثل من دیده بودی؟
حالا مرا ببین که دیگر دیوانه تر از من نخواهی دید!
دیوانه ای که از عشق تو مجنون شده ،
تا چشمهایت را دیده عاشقت شده !
حس میکنی گرمی دستانم را؟ اگر تو نباشی این دستها سرد سرد است!
میشنوی صدای تپش قلبم را ؟ اگر تو نباشی  …
چند نقطه و دیگر هیچ ، اگر تو نباشی جای من در این دنیا نیست!


هنوز هم وقتی باران می آید

تنم را به قطرات باران می سپارم

می گویند باران رساناست

شاید دستهای من را هم به دستهای تو برساند
 

عشق جاودان

 
نميدانم چه شد؟!

 همه چيز ساده شروع شد بي آنكه بخواهيم

محبتت رخنه كرد ، جايگاهش را خودش پيدا كرد

روزها گذشت و اينك عاشق شديم

همديگر را دوست داريم بي اندازه

شيرين و فرهاد، خسرو و شيرين ... من و تو

شايد اگر من و تو به چشم باشيم عشقي آتشين تر از اسطوره هاي تاريخ داشته باشيم ولي افسوس...

افسوس كه كسي خبر ندارد جز خدا ، من و تو

زندگی را عشقست

 
چه کسی می گوید

: " زندگی تاریکست ، زندگی تلخ و همه ، رنج و غم است ،

جمله عالم زشت است ، مرگ را می خواهم " ؟!!

نه !   نه !    نه نه نه !      زندگی شیرینـــست

مرگ بر مرگ !             نمک شیرینـــست !

مهربانــست پلنگ        خرچسونه خوش بوست

سوسک پاکــست ، لطیفــست تن ِ موش و مگس

دل نوازست صدای خر و گاو

نازنین نیــش و دم ِ عقرب و مار

رویِ عنــتر زیباست

                زندگی بس زیباست

                                  زندگی بس زیباست !!!

این روزها چه روزهای باعظمتیه.!

موسی به طور میرودوفاطمه(س)به خانه علی(ع)

ابراهیم با اسماعیل به قربانگاه

محمد(ص)باعلی(ع)به غدیروحسین باهستیش به کربلا....

عید مبارک

مگه کوری

به یادندارم نابینایی به من تنه زده باشد!

ولی هرگاه تنم به جماعت نادان خورد!

گفتندمگه کوری؟!!!

دل بی تاب من


دل بی تاب من با دیدنت آرام می گیرد 

اگر دوری ز آغوشم نگاهم کام می گیرد 

مرا گر مست می خواهی نگاهت را مگیر از من 

که دل از ساقی چشمان مست جام میگیرد 

تو نوشین لب میان جمع خاموشی ولی چشمم

زهر موج نگاه دلکشت کام میگیرد