بنده ای خداراگفت:

اگرسرنوشت مراتونوشته ای پس چرادعاکنم؟

خداگفت:

شایدنوشته باشم هرچه دعاکند

خداوندابه من بیاموز

قبل ازاینکه درموردراه رفتن کسی قضاوت کنم

قدری باکفش هایش راه بروم

به یک جای از زندگی که رسیدی می فهمی
 
 
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده.



اما اونی که دیر میرنجه



دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
.......

فقط کار خداست

 
  خدا عجیب علاقه دارد وقتی یک چیزی را خلق می کند یک عالمه قرینه توی آن به کار ببرد.

همین صورت خودمان.

توی آینه دقت کرده اید؟

یک ابرو این طرف ، یکی آن طرف

یک چشم این طرف ، یکی آن طرف

یک گوش این طرف ، یکی آن طرف

دهان و بینی هم وسط .

.

توی دنیا چند تا برگ وجود داشته باشد خوب است؟

اصلا نمی شود شمرد .

حالا خدا این برگ ها را برداشته یکی یکی وسط همه ی شان یک خط کشیده ؛ بعد دوباره این طرف و آن طرف همین خطی که کشیده یک عالمه خط دیگر کشیده که با هم قرینه اند و....

.

از تقارن ها که بگذریم ؛ تناسب ها هم برای خودشان عالمی دارند .

شاید بعدا از تناسب ها هم چیزی نوشتم.

اگر از دیدن کسی یا منظره ای یا چیزی لذت می بریم به خاطر همین تقارن ها و تناسب هاست.

.

حالا فکر کن خدا بخواهد عزیزترین و زیباترین مخلوقات خودش را نقاشی کند.

خوش به حال آنهایی که دیده اند . ما فقط اسم هایشان را دیده ایم. خدا حتی با اسم های آنها هم قدرت نمایی کرده.

 

محمد   علی   فاطمه   حسن   حسین

 

یک اسم را گذاشته وسط و این طرف و آن طرفش دوتا اسم گذاشته

دوتای سمت راست را که می شناسی؟ با هم برادرند

دوتای سمت چپ را هم که می شناسی؟ با هم برادرند

اسمی که وسط است ، پنج حرفی است

از برادرهای سمت راست یکی چهار حرفی است و یکی سه حرفی

از برادرهای سمت چپ هم یکی چهار حرفی است و یکی سه حرفی

حالا یک اسم پنج حرفی داریم که یک اسم سه حرفی این طرفش هست (علی) و یک اسم سه حرفی آن طرفش(حسن) .

دوباره این طرف ترش یک اسم چهار حرفی است (محمد) و آن طرف ترش هم یک اسم چهار حرفی(حسین)

سمت راست اسم مادرمان مجموعا هفت حرف هست و سمت چپش هم هفت حرف.

این هفت حرف با آن هفت حرف می شوند چهارده حرف.

انگار خودش توی این چهارده حرف ، هم هست و هم نیست .

حالا آن چهارده حرف با پنج حرفی که باقیمانده با هم می شوند نوزده حرف.

.

نوزده هم که می دانید برای خودش اسراری دارد .

من که سر درنمی آورم ولی درمورد این عدد بزرگانی مثل علامه ی حسن زاده صدها صفحه و حتی بیشتر قلم زده اند.

همین بس که نوزده ، تعداد حروف بسم الله الرحمن الرحیم است ...

 

ب س م ا  ل ل  ه  ا  ل ر ح م  ن ا ل ر ح ی م

 

م ح م د ع ل ی ف ا ط م ه ح س ن ح س ی ن

 

وقتی خدا بخواهد با زیباترین تقارن عالم جانسوزترین روضه ی عالم را به تصویر بکشد این طوری می شود:

 

محمد  علی  فاطمه  حسن  حسین

 

 

یک خانم...

دوتا مرد این طرف

دوتا مرد آن طرف...

شکایت شتر !


مردی هنگام مرگ خود در خواست کرد تمام اهل خانواده اش در بالینش جمع شوند تا
از آنها

حلالیت بطلبد .

در آخر گفت شتر مرا هم بیاورید تا او هم مرا حلال کند ، چون شتر را به حضور او آوردند دست

محبتی بر سر و صورت او کشید و گفت :

ای حیوان ! مدتها بود که به من سواری می دادی و از برای من زحمت می کشیدی چنانچه

در این مدت صدمه ای به تو رسیده یا در آب و علفت کوتاهی نموده ام مرا حلال کن .

شتر گفت : هر بدی از ناحیه تو به من رسیده می گذرم ؛ مگر یکی از آنها را که هرگز 

نمی بخشم و آن اینکه گاهی تو افسار مرا به پالان الاغ می بستی و سوار او می شدی

و مرا به دنبال الاغ می بردی و مردم با دیده حقارت به من نگاه می کردند که الاغی جلو دار

من شده ، بر من این کار تو سخت می گذشت و در قیامت جلوی تو را می گیرم که چرا توهین

به حیثیت من نمودی و الاغی را بر من مقدم داشتی ،

مگر نمی دانستی مقدم داشتن کوچک و نادان بر بزرگ و دانا خلاف عدالت و گناهی

نا بخشودنی است ! ( منبع : منهاج السرور )

نوای دل

در زندگی برای هر آدمی !
از یک روز...
از یک* جا. . .
از یک نفر. . .
به بعد
دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست!
نه روزها. . . نه رنگ*ها. . . نه خیابان*ها !
همه چیـــــــــز می شود
دلتنگی

مستی

 

عزم آن دارم که امشب نیمه مست
پای کوبان کوزه ی دردی به دست
سر به بازار قلندرها نهم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست
تا کی از تزویر باشم رهنمای؟
تا کی از پندار باشم خودپرست؟
پرده پندار می باید درید
توبه ی تزویر می باید شکست
ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مرد وار
دور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست

زندگی شطرنج دنیا و دل است

       قصه ی پر رنج صدها مشکل است

شاه دل کیش هوس ها میشود  

      پای اسب ارزو ها در گل است

فیل بخت ما عجب کج میرود

      در سر ما بس خیالی باطل است

ما نسنجیده به دنبال وزیر

       غافل از اینکه حریفی قابل است

مهره های عمر من نیمش برفت

       مهره های او تمامش کامل است

-:وقتی دلمو شکوندی حس کردم بیشتر دوست دارم چون حالا دلم یه عالمه تیکس که هر کدوم جداگونه دوست داره

--:همیشه به قلبم یاد دادم عاشق باشه ولی به مغزم نه!چون دلو مغز همدیگرو درک نمیکنن یکی نمیشن!من به مغزم یاد دادم دوست داشته باشه...شاید اینو بهتر درک کنه...

---:چه خوش است شبهای وصال عاشقان خدایا از عمر ما بر این شبها بیفزا